نثرستان پارسی (نگاهی گذرا به هزار سال نثر پارسی)

حکایت خروس و روباه

… «زیرک گفت: شنیدم که خروسی بود جهان گردیده و دام‌های مَکر دریده و بسیار دَستانهای روباهان دیده و داستانهای حِیَلِ ایشان شنیده. روزی پیرامُنِ دِیَه به تماشای بُوستانی می‌گشت. پیشتر رفت و بر سرِ راهی بایستاد. چون گُل و لاله شکفته، کلالۀ  جَعدِ مشگین از فَرق  و تارَک بر دوش و گردن افشانده، قُوقَۀ  لَعل بر کلاه گوشه نشانده، در کسوتِ مُنَقَّش و قبای مُبَرقَش، چون عروسان در حِجلَه، و طاوسان در جِلوَه، دامنِ رعنائی در پای کشان می‌گردید. بانگی بکرد.

ادامه حکایت:

روباهی در آن حوالی بشنید. طمع در خروس کرد. و به حِرصی تمام می‌دوید تا به نزدیکِ خروس رسید. خروس از بیم بر دیوار جَست. روباه گفت: از من چرا می‌ترسی؟! من این ساعت درین پیرامُن می گشتم، ناگاه آوازِ بانگِ نمازِ تو به گوشِ من آمد. و از نَغماتِ حَنجرۀ تو، دل در پنجرۀ سینۀ من طپیدن گرفت. و اگرچِ تو مردی رومی نژادی، حدیثِ أَرِحنَا که با بلالِ حَبَشی رفت در پردۀ ذَوق و سماع به سَمعِ من رسانیدند. سلسله وَجدِ من بِجُنبانید همچون بلال را از حَبَشه و صُهَیب را از روم، دَواعی مَحبّت و جَواذبِ نزاعِ تو مرا اینجا کشید. [شعر:]

من گِردِ سر کوی تو از بهرِ تو گردم                  بُلبل ز پی گُل به کنارِ چمن آید

ادامه: 

اینک بر عَزمِ این تبّرک آمدم تا برکاتِ أَنفاس و اِستیناس ِ تو دریابم و لحظۀ به مُحَاورت و مُجَاورتِ تو بیاسایم. و ترا آگاه کنم که پادشاهِ وقت مُنادی فرمودست که: هیچ کس مَبادا که برکس بیداد کند. یا اندیشۀ جَور و ستم در دل بگذراند. تا از أَقوِیا بر ضُعَفا دستِ تَطَاوُل دراز نَبوَد و جز به تَطَوُّل و اِحسان با یکدیگر زندگانی نکنند، چنانک کبوتر هم آَشیان عُقاب باشد و میش همخوابۀ ذِئَاب. شیر در بیشه به تَعرُّضِ شغال مشغول نشود، و یوُز دندانِ طمع از مَذبَحِ آهو بَر کَنَد. سگ در پوستین ِ روباه نیفتد، و باز کلاهِ خروس نرباید.

اکنون باید که از میانِ من و تو تَنَاکُر و تَنافی برخیزد، و به عهدِ وَافی از جَانِبَین، اِستظهارِ تمام افزاید. خروس در میانۀ سخنِ او گردن دراز کرد و سوی راه می‌نگرید. روباه گفت: چه می‌نگری؟ گفت: جانوری می‌بینم که از جانبِ این دشت می‌آید. چند گُرگی، با دم و گوشهای بزرگ روی به ما نهاده، چنان می‌آید که باد به گردش نرسد. روباه را از این سخن، سنگِ نومیدی در دندان آمد و تبِ لرزه از هَول بر أعضا اوفتاد. از قصِد خروس بازماند. ناپروا و سراسیمه پناهگاهی می‌طلبید که مگر به جائی مُتَحصّن تواند شد. خروس گفت: بیا تا بنگریم که این حیوان، باری کیست؟

روباه گفت: این إمارات و عَلامات که تو شرح می‌دهی دلیلِ آن می‌کند که آن سگِ تازی است و مرا از دیدارِ او بس خُرمی نباشد. خروس گفت: پس نه تو می‌گویی که منادی از عدلِ پادشاه ندا دردادَست در جهان که کس را بر کس عُدوان و تَغَلُّب نرسد، و امروز همۀ باطل جویانِ جَور پیشه از بیم قهرِ او و سیاستِ او، آزارِ خَلق رها کردند؟! روباه گفت: بلی اما امکان دارد که این سگ این منادی نشنیده باشد، بیش ازین مقام توقّف نیست … از آنجا بگریخت و به سوراخی فروشد»…

پژوهش و گزینشدکترمحمودرضا افتخارزاده
اندازهرقعی
تعداد صفحات226