از اوج تا عروج؛ بای زید بسطامی

سیر و سلوک بایزید بسطامی

بای‌زید در بسطام زاد و زیست و درگذشت! درست است که «بسطامی» خاستگاه معنوی ‌«خَرَقانی» بود، لیک هر دو برآمده از سیر و سلوکی خود جوش و سَیر و طَیرِ قائم به ذات بودند و در قلمرو هیچ طریقتی طی طریق نکردند، هر دو عامی و اُمّی، روستایی و روستا زاده و روستایی تبار بودند، ازکرانه‌ی کویر برخاستند با همه ویژگی‌های کویر که در سرشت، مردانی ویژه می‌پرورد! هر دو، استادِشان «خدا» بود و هرچه «معرفت» یافتند از«خدا» گرفتند؛ به ریاضتِ نَفسانی و الهام قلبی!

عروج بایزید بسطامی

‌از «بایزید بسطامی» (که خدای از او خشنود باد) شنیدم که می‌گفت:

«در خواب بدیدم که گویی به آسمان‌ها عروج  کرده قاصدِ دیدار خدایم و طالبِ وصال  مولای متعال‌ام که تا اَبَد در محضرش با حضرتش مُقیم باشم! به آزمونی آزموده شدم که آسمان وزمین و باشندگانِ‌شان از عهده برنایند، چرا که حضرتِ باری برایم بساطی بگستردی از عطایای  گونه گون، و به هر آسمانی که شدمی چشم از آن فروبستمی، چون بدانستم به آن آزمایدم، در بزرگداشتِ حُرمتِ پروردگارم به آن روی نکردمی، و در هر آسمانی بگفتمی:«عزیزم! مرا مُراد جز این بودی که بر من نمودی».

چون خدای متعال صدقِ  اراده‌ام  را در قصدِ سویش بدانستی، ندا آمد که :«سویم، سویم!» و فرمود:‌«ای گزُیده! به من نزدیک شو! و برکنگره‌های «بهاء»  و میادینِ «ضیاء»  در آی و بر بساطِ «قُدس»م  جُلوس کن، تا «لطایف ِ صُنع»م  را در «آناء»ام بینی! تو مرا گزیده و حبیبی، تو مرا از خَلق بهترینی!». داشتم ذوب شدمی آن سان که سُرب ذوب شدی!

سخن پیامبر (ص) با بایزید

وانگه مرا جُرعه ای از چشمه سارِ «لطف»  به جامِ‌«اُنس»  نوشاندی، وانگه مرا به حالی گرداندی که نتوانم وصف‌اش گفت، وانگه مرا به خویش نزدیک ساختی و نزدیک ساختی، تا که به حضرتش نزدیک‌تر از روح به جسد گردیدم، وانگه روحِ هر پیامبری مرا پیشواز آمدی و بر من سلام گفتی و مرا گرامی داشتی و با من سخن گفتی و با ایشان سخن گفتم، وانگه روحِ«رسول» (ص) پیشوازم بیامدی، وانگه مرا سلام دادی و فرمودی: «ای بایزید! خوشامدی! حقا که خدای تو را بر بسیاری از آفریدگان‌اش برتری دادی، آنگه که به زمین بازگردی، اُمّت‌ام را از من سلام رسانی و هرچه توانستی ایشان را اندرزگویی و به خدای فراخوانی!».

سخن بایزید در اهمیت رضایت مادر

نقل است که شیخ گفت: «آن کار که باز پسینِ کارها می دانستم، پیشینِ همه بود، و آن رضای والده بود!». و گفت: «آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت می‌جستم، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست. برفتم تا آب آورم، در کوزه آب نبود و بر سر سبو رفتم نبود، در جوی رفتم، آب آوردم، چون باز آمدم درخواب شده بود، شبی سرد بود، کوزه بر دست می داشتم، چون از خواب درآمد، آگاه شد، آب خورد و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود! 

نویسندهدکتر محمودرضا افتخارزاده
اندازهرقعی
تعداد صفحات214