خون خواهی مختار ثقفی به روایت ابو مخنف

… در کوفه مردی بود، آموزگار کودکان در مکتب‌خانه‌ای، که به او عُمَیر پسر عامرِ هَمدانی گفتندی. وی مردی بود خردمند و دانش‌مند و دوست دارِ اهل بیت، که بر آنان درود باد. روزی از آن روزها، مردی آب کش، بر وی گذشت. عُمَیر به او گفت: «ای مرد! مرا جرعه‌ای آب ده!» آب کش جرعه‌ای آب به او داد. عُمَیر آب را نوشید و گفت: «خدایا! نفرین کن هر که حسین را کشته و هر که او را از نوشیدن آب باز داشته»…

… در میانِ کودکانِ آن مکتب‌خانه، فرزندِ سنانِ پسر اَنَسِ نَخَعی، که خدای او را نفرین کناد، بود. چون کودک آن سخن از آموزگار شنید، به عُمَیر گفت: «هان که داری خلیفه را دشنام می‌دهی و امیر عبیدالله پسر زیاد را نفرین می‌کنی؟!» آموزگار به او گفت: «ای نوجوان! دست از این سخن بردار و آنچه از من شنیدی باز مگوی که تو نزد من چون فرزند منی». آن کودک تا هنگامۀ رفتنِ به خانه خویشتن داری کرد و با کودکان از مکتب‌خانه برون شد و به ویرانه‌ای رفت و با چاقویی که داشت خویش را زخمی ساخت و با سنگی سرش را شکست و چهره‌اش را به خون ‌آلود و نزد مادرش رفت. چون مادرش او را چنان دید، بر چهره نواخت و گفت: «فرزندم! که با تو چنین کرده است؟!» گفت: «بدان که آب کش بر آموزگارِ ما گذشت و به او جرعه‌ای آب داد، آموزگار آب بنوشید و خلیفه و امیر عبیدالله پسر زیاد را نفرین کرد. من او را بر این کار سرزنش کردم و او با من چنین کرد!»…

… چون پسرِ زیادِ نابکار این داستان را شنید، به گروهی از پاسبان‌هایش گفت: «عُمَیر پسر عامرِ هَمدانی را بگیرید و دست بسته و سر برهنه هم اکنون نزد من آورید»…

… آموزگار را گرفتند و او را نزد پسرِ زیادِ نابکار آوردند. چون او را دید به وی گفت: «وای بر تو! این تویی که خلیفه و مرا دشنام داده‌ای؟» آموزگار گفت: «پناه بر خدا ای امیر! که من چنین چیزی گفته باشم! مرد آب کش و کودکانِ عاقل را گردآور، اگر بر این گفته، گواهی دادند هر کار خواهی با من بکن» پسرِ زیادِ نابکار دستور داد تا او را در سیاه چال زندانی کنند. سیاه چال را سه دَر بود و هر دَری قُفلی داشت و به مُهر عبیدالله پسر زیاد مُهر می‌شد …

… مردی را دیدم که دست‌هایش بر گردنش زنجیر شده بود. وی نشسته بود و نمی‌توانست به چپ و راست بنگرد. و در همان حال داشت نفسِ عمیق می-کشید. بر او سلام کردم. جوابِ سلامِ مرا داد و سرش را بلند کرد و به من نگریست. موهایش دو چشم و چهره‌اش را پوشانده بود. گفتم: «ای مرد! چه کرده‌ای که به این مصیبت گرفتار شده‌ای؟!» گفت: «زیرا من از پیروانِ علی پسر ابوطالب، که بر او درود باد، هستم و سر سپردۀ فرزندش حسین، که بر او درود باد، می‌باشم» به او گفتم: «تو کی هستی؟ از یاران حسین می‌باشی؟» گفت: «من مختار پسر ابوعبیدۀ ثقفی هستم» …

نویسندهابو مخنف لوط بن یحیی الازدی
مترجمدکتر محمودرضا افتخارزاده
اندازهرقعی
تعداد صفحات77